تبليغاتX
خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق آرزوها

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق آرزوها

تمام عمر در اندیشه ی حضور کسی بودم که هرگز نیامد...

سلام عزيزاي دللللللللللللللللم.خوفين؟خوشين؟سلامتين؟

باورتون نميشه اين چند وقته که نبودم چقدر دلم براتون تنگيده بود.

به خدا راست ميگم

راستش يه مشکلي برام پيش اومده بود به خاطر همين چند ماه نبودم

شايد بازم تا يه مدت نباشم....حالا ببينم خدا چي ميخواد.

البته ميام ولي خب خيلي کم

وااااااااااااااي. دلم ميخواد همتونو بغل کنم و ماچتون کنم

ازاونایی که تو این مدت به یاد من حقیر بودن و بهم سر زدن ممنونم.

ولي من به ياد تک تکتوم بودم.به خدا راست ميگم

دوستتووووووووووووون داااااااااااااااااااااارم

حالام اپ کردم. برين حالشو ببرين

نظر يادتون نره که دلم واستون تاپ تاپ ميکنه

راستی...محتاجم به دعا 

 

 


ميدوني؟..

يه اتاق باشه گرمه گرم...روشنه روشن

تو باشي ،منم باشم...

کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفيد...

تو منو بغل کني که نترسم...که سردم نشه،که نلرزم...

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز کردي...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.

با پاهات محکم منو گرفتي.2 تا دستتم دورم حلقه کردي...

بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي اره . بعد چشماتو ميبندي.

بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي اره.

بعد شروع ميکني اروم تو گوشم قصه گفتن.

يه عالمه قصه طولاني بلند که هيچ وقت تموم نميشن.

ميدوني؟

ميخوام رگ بزم.....رگ خودمو..مچ دست چپم،

يه حرکت سريع ، يه ضربه ي عميق ، بلدي که؟

ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم...

تو چشماتو بستي...

نميدوني من تيغو از جيبم در ميارم..

نمي بيني که سريع ميبرم

نميبيني که خون فواره ميزنه رو سنگاي سفيد.

نميبيني که دستم ميسوزه و لبمو گاز ميگيرم که نگم آخ

که تو چشماتو باز نکني...

 منو نبيني....

تو داري قصه ميگي....

من شلوارک پامه...دستمو ميذارم رو زانوم...

خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.

قشنگه مسير حرکتش.حيف که چشمات بستس و نميتوني ببيني.

تو بغلم کردي...ميبيني که سردم شده...محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.

ميبيني هرچ محکم تر بغلم ميکني سردتر ميشم...

ميبيني ديگه نفس نميکشم...چشماتو باز ميکني و ميبيني من مردم.

ميدوني؟ من ميترسيدم خودمو بکشم...از سرد شدن..از تنهايي مردن..ازخون ديدن..

وقتي تو بغلم کردي ديگه نترسيدم...مردن خوب بود. ارومه اروم...

گريه نکن ديگه...من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم و بگم خوشگل شديا

بعدش تو همونجوري  وسط گريه هات بخندي.

گريه نکن ديگه.خب؟ دلم ميشکنه. دل روح نازکه . نشکونش. خب؟

 

 


سالها پيش از اين ، در بهاري زيبا ،در غروبي غمگين ، در سکوتي سنگي

ما بهم برخورديم

من براي دل تو ، تو براي دل من ،ان بهار زيبا ،

 تو هزاران فتنه در نگاهت خفته ، من به دنبال نگاهت به بلا افتاده

روزها از پي هم ، تو جدا از من و فارغ از غم ، من و غم دست بهم ،

از گذرگاه زمان ميگذريم

تو سراپا شادي ، غرق در نشئه ي اين ازادي ،

غافل از سلسله ي بند نگاهت بودي که در ان اين دل بيچاره ي من

در بهاري زيبا ، در غروبي غمگين ، بي خبر گشته اسير

و من در انديشه ي زيبايي ان فصل بهار ،

در زمستان سرد با دلي رفته ز دست ، زير لب ميگويم

کاش ميشد به تو گفت که تو تنها سخن عشق مني ،

کاش ميشد به تو گفت که تو تنها از براي دل نوميد مني

کاش ميشد به تو گفت تو مرو، دور مشو از بر من ، تو بمان تا که نگيرد دل من

حيف ميدانم که يکروز همانگونه که بودامدنت ، در بهاري زيبا ،

در غروبي غمگين دل مجنون مرا ، که به پايت نشسته است به اميد وصال ،

 زير پا مينهي و ميگذري

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت22:38توسط فاطمه | |

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir


بازدلم بهانه ات را گرفته است


و ديوانه وار وجودم را زير و رو مي کند تا شايد تو را بيابد


چند وقتي است که گم شده اي


در لابلاي تار و پود وجودم


اصلاً خودم شده اي،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...


خودِ خودِ من شده اي


با اين حال از من دوري


دورتر از ستاره اي که تو آن شب آشنايي براي طلوع عشقمان نشانه کردي


وااااااااااي چه دست نيافتني شده اي


چه دور شده اي از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاقم براي بودن با تو


آه چه فاصله اي است بين چشمان من و تو


چه دور است بوسه هايت از گونه هايم


وچه سرد است دستانم بي حضور گرماي دستانت


من عاشق ديروزم ومشتاق امروز و ديوانه ي فردا


عاشق حرفهاي ديروزت و مشتاق ديدن امروزت و ديوانه ي آغوش فردايت


اي عزيز ترين، حال که مشتاق ترينم بيا، که ديوانگي فردايت را با تمام وجود

حس کنم


ولي اگر امروز هم نيايي باز هم ديوانه ات خواهم بود


ديوانه ي نبودنت، دوريت، کم بود حضورت، نداشتن بوسه هايت....


نگذار ديوانگي نبودنت جنوني کشند شود براي آغازسفر به نيستي


و من بمانم و حسرت بوسه ات


من بمانم و سردي دستانم


من بمانم و .....


بيا که ديگر به حد جنون رسيده ام و سفر نزديک است

 

 

 

 

                                                                                    

 

" در سکوت پنجره هاي ترک خورده ي نياز،

 به چشمان خيس باران غبطه مي خوردم

و در لا به لاي برگ هاي خشکيده ي احساس به دنبال

 گرماي بي انتهاي دستان تو بودم

 که قطب هاي بي احتراق قلبم را با عشق ذوب مي کرد

 و چشمم را مرطوب...

 آري، تو نه در آسمان بودي و نه در زمين؛

 نه در سياره ي عشق بودي و نه در کوير احساس.

 و توبا وجودت، با تخليه عشقت،

يادت را بر من جاودانه کردي. قدم مي زنيم،

 آري قدم هايم را آرام در کوچه باغ ذهنت

 با ترنم باران ياد مي کنم و در شکاف بي انتهاي سکوت

 به تکرار مي کشانمت.

 آري، هنوز به آرامي احساست مي کنم، باز هم يادت را زنده مي کنم

 و در مزار تنهايي هايمان، اشک هايم را براي طراوت شکوفه هاي زندگيت

به سخاوت هديه مي کنم. آري؛ سخت به يادم آمدي امشب

و به جان بي رمقم دوباره جان دادي و روز و شب

 به تکرار از خدايمان مي خواهم فراموشيت را بر يادم؛

 ولي واي بر من که همين تمناست که يادت را جاودانه خواهد کرد. "

 

 

               

 

 

بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم

 تا که به وقتآمدنت درختي شود از چشم انتظاري هاي من.

و تمام خاطرات کخنه ات راقاب کردم


و بر ديوار احساس فرو ريخته ام آويختم تا تو بيايي.


هر چند که بغض و کينه همچون پيچکي بر استواري هاي تن


زخمي دا شکسته ام


پيچيده ليک هنوز سحرگاهان اشک قرباني ميکنم تا توبيايي


و بعد از رفتنت لحظه ها را ميشمارک تک به تک و خورشيد را براي


حضوربيشرمانه اش در آسمان ملامت ميکنم.

و چشمانم را بدرقه راهت ميکنم


و اشکهايم را

 پشت پايت ميريزم تا که شايد نه براي من به حرم


انتظارم باز ايي


و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت به انتظارم طعنه وار ميخنديد

 دل نبستم و از حاشيه تنهايي مسير گم کرده نفسهايت را


جستجو کردم


من تورا تنها تورا از ميان تمام آرزوهايم آرزو کردم تا تو


بيايي.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت11:29توسط فاطمه | |

 

ســـــــــــــلام به دوستای مهربون و خجمل خودم

بازي بازي بازييييييييييييييييي

 

نيلوفر جوووونم منو به يه بازي دعوتيده:

 

اول ۱۰ تا چيزي که دوست دارم:

 

۱ـ خدا ي مهربون

 

۲ـ خانوادم

 

۳ـ نيلو جونم

 

۴ـ يکي که تموم دنيامه

 

۵ـ گل رز     

 

۶ـ محبت و مهربوني

 

۷ـ بستني شکلاتي

 

۸ـ نم نم بارون

 

۹ـ مدرسه

 

۱۰ـ نقاشي کشيدن

 

 

حالا ۱۰ تا چيزي که دوست ندارم:

 

۱ـ عربي

 

۲ـ زبان انگليسي

 

۳ـ سوده(يکي از بچه هاي کلاسمونه، دخمله بديه)

 

۴ـ کله پاچه

۵ـ شکستن دل کسي که دوسم داره و دوسش دارم

 

۶ـ دروغ

 

۷ـ دو رويي و نامهربوني

 

۸ـ قهر کردن

 

۹ـ سگ

۱۰- جيغ و ويق کردن

 

چند نفر از دوستام که به بازي دعوتيدمشون:

 

۱-هانا جونم

 

۲- هلياي عزيزم

 

۳ـمارال گلم

 

۴ـ سحر نازم

 

۵ـ شمیم جونم

 

 

+نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت17:41توسط فاطمه | |

 


چشمهايت را نقاشي کشيدم ..

و هر شب از دلتنگي هايم با او حرف ميزنم

 و چشمهايت در نقاشي ..

آرام آرام گريه ميکند !!!

 

 

 

**************

 

 

  گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري 


        یه دوست 
 

  كه وايسه روبه روت  


        تو چشات نگاه كنه و  

 
  محكم بزنه تو گوشت 

 

         تو دستت رو بذاري روي گونت و 

 
  دوباره نگاش كني  
 

                  ببيني كه خشمگينه  


   از دستت عصبانيه 

 
          توي اخم هاي صورتش ببيني كه دوستت داره 

 
 ببيني كه دوستته 
 

            كه نگاش كني، ببيني همون جوري كه دستت 
 

 روي اون صورتيه كه اون بهش كشيده زده، 
 

          كه بهت بگه « تو چته؟ بسه، به خودت بيا- 
 

  تو چته؟ » 
 

             كه سرت فرياد بكشه-

 
 كه تو يهو بلرزي، 
 

          كه بري بغلش، 

 

 كه بغلت كنه، 

 
         همون دستي كه كوبيد توي صورتت رو 
 

  بذاره روي سرت، توي موهات 
 

          كه سرت رو فشار بده تو گودي شونش، 

 
  كه تو چشمات و ببندي و 

 
          روي شونش گريه كني،  


  و با خودت فكر كني كه « تو واقعاً چته...؟ » 

 

 

                      

 

************* 

 


چه مي‌شود اگر بيايي

و فاصله خط بزني

و سرود رود را

به بزم آبي دريا

مهمان كني

و در چينهاي شتابان دامنش

نفس‌نفس ستاره بريزي و

مهتابي‌ام كني

 

 

 

 

***************

 


خدایا من هر شب نام تو را فرياد می زنم

خدايا می دانم که صدايم را می شنوی ، به حرفهايم کمی گوش بده


خدايا ديگر خسته ام از اين لحظه های انتظار


خدايا آيا روزی انتظارم به پايان خواهد رسيد؟


خدايا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد

 

 

           

 

 

+نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت17:1توسط فاطمه | |

 
در آن لحظه که زنجيرهاي سکوت در هم شکست
در آن لحظه که گرماي وجودت را حس کردم
تو , مرا نمي دانستي


اما ...........


من از دور مي فشردم دستانت را

درد و دل کردن با تو را به هزار لحظه شادي نخواهم داد.
شايد تو در همهمه صحبت با دوستانت بودي
اما...... من در آرامش خيالم در سخن گفتن با تو
زمزمه مي کنم..
آهاي.........
مي شنوي صدايم را
فرياد خواهم زد. رو به دريا. بالاي سر کوه,
اين منم که به سوي تو سرازيرم
ببين مرا
اگر اين بغض امانم مي داد
زمزمه مي کردم برايت,....
التماس را ببين
رو به رويت ايستاده ام و فرياد مي زنم اما......
مرز فاصله نگذاشت ببيني صدايي از من
آرام مي گويم, آرام فرياد مي زنم.
آه.................
فاصله را ورق خواهم زد.
زمزمه مي کنم, ببين مرا, رو به رويم ايستاده اي
شگفت نمي بيني مرا,
بغض گلويم را رها کرد
حال گريه اماني براي سخن گفتن با تو را نمي داد
سخن گفتي:
از چه پريشاني
بگو , بگو , مي شنوم تو را
گفتم:دريا شو ,.........
شنا خواهم کرد در وجودت ,
خورشيد شدي و من پريدم در آسمانت

و من ..... آرام شدم

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت1:54توسط فاطمه | |

 براي تو مي نويسم
 
 براي تو که معناي باران را ازناودانها نمي پرسي

و هيچگاه با کوهها قهر نمي کني.
 
براي تو که پنجره را به خاطر ديدن خورشيد دوست داري 

و به ياسها به خاطراينکه بوي يار را دارند احترام مي گذاري .
 
من در رسيدن به تو ازپروانه ها بي پرواترم،پس چرا ازمن مي گريزي؟؟؟
 
چرا براي چشمانم نامه نمي نويسي؟؟؟
 
چرا دلم را به خانه ات دعوت نمي کني؟؟؟
 
مي دانم که رودهاي ملتهب جهان در پيراهن تو گم مي شوند
 
و رؤياهاي من هرچقدر بروند به تو نخواهند رسيد.
 
من صبح ها قبل ازاينکه آقتاب به کوچه ي ما بيايد،
 
 آن را به پاي گنجشکي مهربان مي بندم تا به تو برساند.
 
آيا نامه هايم را مي خواني؟؟؟آيا باورت مي شود که من روزي
 
روي موج هاي اقيانوسي ناآرام خانه داشتم؟؟؟
 

                                             

                                              

 

                 ***********************

 

 

شيشه اي مي شکند...

يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست،

عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت23:41توسط فاطمه | |

سلام به جیگملیا خوش اومدین.

 

مقدم ماه مبارک  رمضان گرامی باد
حلول ماه رمضان بشارتی است بر تمامی مسلمانان  که خبر از گشایش درهای فردوس برین می دهد و مژده ضیافت الهی است بر آنان که: بیایید با درک لحظه لحظه نورانی آن توفیق نام میهمان خدا بودن را داشته باشید و در مسیر عزت و سعادت و کمال از زلال چشمه انوار الهی دل و جان بشویید.

 

 


التماس دعا

 

 


خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به ياد داشته باشم. همواره در من جاري باش، همانگونه که خون در رگهايم جاري است. خداوندا: از تو ميخواهم که هرگز در بيابان هولناک زندگي، تنها و بي ياور رهايم نسازي . از تو ميخواهم که در کوره راه پر پيچ و خم زندگي، تنهايم نگرداني که همواره محتاج وجودت ميباشم............ آمين

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت17:2توسط فاطمه |


شقايق گفت با خنده نه بيمارم نه تب دارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم.

 

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي، نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي.

 

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش ميسوخت، ز ره آمد يکي خسته به پايش

 

خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب ميگفت شنيدم سخت شيدا بود.

 

نميدانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد از آن نوعي

 

که من بودم، بگيرند و ريشه اش را سوزانند، شود مرحم براي دلبرش آن دم شفا يابد.

 

چنان چه با خودش ميگفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم

 

هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من.

 

 بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من.

 

به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او ميرفت و من در دست او بودم  و او هر لحظه سر

 

به بالاها تشکر از خدا ميکرد.

 

پس از چندي هوا چون کوره ي آتش ميسوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام  ميسوخت.

 

به لب هايي که تاول داشت گفت: اما چه بايد کرد؟ در اين صحراي سوزان که آبي نيست به جانم هيچ

 

 تابي نيست،اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من!

 

 براي دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست.

 

خودش هم تشنه بود اما نميفهميد حالش را چنان ميرفت و من در دستش بودم.

 

دلم ميسوخت اما راه پايان کو؟ نه حتي آبي، نسيمي در بيابان کو؟

 

 و ديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد، کمي انديشه کرد،

 

 آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت، نشست و سينه را با سنگ خارايي ز هم بشکافت اما آه.

 

 صداي قلب او گويي جهان را زير و رو ميکرد.

 

 نميدانم چه ميگويم! به جاي آب خونش را به من ميداد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم

 

 هستي دواي دلبرم هستي.

 

بمان اي گل...... و من ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل

 

هميشه عاشق شد.                     

                                            ******************

                           نامردا ياد بگيرن! به اين ميگن عشق واقعي

                              

                                        ***************

سلام خجملاي من.

چند تا از اين عکسا تو ادامه ي مطلب گذاشتم دوست داشتين برين ببينين

اگه خوشتون اومد بگين بازم براتون بزارم

                    


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت12:50توسط فاطمه | |

زماني که دلم تورا فرياد ميزد و چشمهايم براي يک لحظه ديدنت

اشک هايش را دانه دانه ميشمرد


زماني که قلبم ميتپيد تا بتواند يکبار فقط يکبار از لبانت دوستت دارم را بشنود
زماني که شمع وجودم براي بودن و بوييدنت سوگواري ميکرد


زماني که پروانه ي دلم پر ميکشيد تا مگر اورا ببيني و به ياد وجودي بيفتي که سراسر تو را ميخواند
در کدام دل خانه کرده بودي؟ 
 و در کدامين ديار نفست را به کدامين بهار هديه ميکردي؟

 

 

****************


دست ها بالا بود        هرکس سهم خودش را طلبيد         سهم هرکس که رسيد        داغ تر از دل ما بود         نوبت من که رسيد      
سهم من يخ زده بود         سهم من مگر چيست؟        يک پاسخ         پاسخ يک حسرت          سهم من کوچک بود         قد انگشتانم     
عمق ان وسعت داشت         شايد از وسعت ان بود که بي پاسخ ماند

     

 

+نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت0:13توسط فاطمه | |


وقتي گريبان عدم با دست خلقت ميدريد


وقتي ابد چشم تورا پيش از ازل مي افريد


وقتي زمين ناز تورا در اسمانها ميکشيد


وقتي عطش طعم تورا با اشکهايم ميچشيد

 
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي


چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاقلي


يک ان شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود


ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي که من عاشق شدم دنيا بنامم سجده کرد


من بودم و چشماي تو نه اتشي و نه گلي


چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاقلي


من عاشق چشمت شدم شايد کمي هم بيش تر


چيزي در ان سوي يقين شايد کمي هم کيش تر


اغاز و ختم ماجرا لمس تماشاي تو بود


ديگر فقط تصوير من در مردمک هاي تو بود


من عاشق چشمت شدم...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت2:12توسط فاطمه | |


دستمال کاغذي به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست ،

 يکم از طلاي خود حراج ميکني؟ عاشقم، با من ازدواج ميکني؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟ تو چقد ساده اي خوش خيال کاغذي.

 توي ازدواج منو تو ، تو مچاله ميشي چرک ميشي و تکه

اي زباله ميشي! پس برو و بي خيال باش.....عاشقي کجاست؟ تو فقط دستمال باش
.
دستمال کاغذي دلش شکست گوشه اي کنار جعبه اش نشست و گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد...

 در تن سپيد و نازکش دويد خون درد

اخرش دستمال کاغذي مچاله شد مل تکه اي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد

 چرک و زشت مثل اين و ان نشد

رفت اگرچه توي سطل اشغال پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت

چونکه در دلش خودش دانه هاي اشک کاشت

 

************


اميدوارم از اين مطلب خوشتون اومده باشه. من که خودم عاشقشم . نظر يادتون نره ها

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت2:12توسط فاطمه | |


عشق من , نگو...


نگو از اشکهايت.....


نگو از چشمان باراني ات....
نيامده ام که تو را باراني ببينم....


اي کاش چشمانت را باراني نمي ديدم....


من عاشق چشمانت هستم....


پـس اي بــــــــــــــــــــــــاران...
نبار....


نبار تا چشماني را ببينم که دوستش دارم.....


چشمانم از باران پر شده....


اي کاش اين باران نمي باريد ....
اي کاش....


اي کاش مي دانستي که عاشق چشمانت هستم....


اي کاش صداي گريه هايم را مي شنيدي ....


اي کاش مي دانستي گريه هايم  از ديدن اشکهاي توست ...


اي بــــــــــــــــــــــــاران,


اي باران  اولين باريست که  دوست دارم  نباري....


لعنت به تو....


نفرين به تو اي باران....


نبار....نبار....


نبار و حسرت ديدن بر چشمانم مگذار.....

 

                            

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت19:33توسط فاطمه | |

گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است

 ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني .

 گفت من رويا هستم يا آرزو؟

گفتم روياي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است.

 

شب در کارنامه ي سياه زندگي اش چه کرده است که افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد ؟

عمريست زير بيرقتان جا گرفته ايم يک قطره اشک داده و دريا گرفته ايم

 شالي که بسته ايم براي عزايتان از ريشه هاي چادر زهرا گرفته ايم

 

 

اي که تويي همه کسم بي تو مي گيره نفسم اگه تورو داشته باشم

به هر چي مي خوام مي رسم به هر چي مي خوام مي رسم

 

 وقتي تو نيستي قلبمو واسه کي تکرار بکنم گلهاي خواب بودنو واسه کي بيدار بکنم

 دست کبوتراي عشق واسه کي دونه بپاشه مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه 
 

به ترکه ميگن کار عملي بيار. بچشو مياره

يه روز دلت گرفت و ندونستي چه کار کني? اينو يادت باشه

 که اگه منو داشتي هرگز دلت نمي گرفت... امضا: محلول لوله باز کن گلرنگ

 

ترکه نشسته بود سر جلسه کنکور. سؤالا رو پخش مي کنن و ترکه اول يه پنج دقيقه اي مبهوت به سؤالا خيره ميشه . بعد يه پنج تومني از جيبش در مياره شروع مي کنه تند تند شير يا خط کردن و پاسخ نامه رو پر ميکنه . بعد 50-40 دقيقه مراقب ميبينه ترکه خيس عرق شده و مرتب يه سکه رو ميندازه بالا و زير لب فحش ميده . ميره جلو مي پرسه داري چيکار ميکني؟ ترکه مي گه همه سؤالا رو جواب دادم . دارم جوابامو چک ميکنم

 

لره به ترکه مي گه بيا بريم نماز جمعه بخونيم نفري ?????تومن ميدن !

ترکه مي گه اگه ندادن چي ؟ لره مي گه خوب مي گوزيم باطل مي شه!

 

زندگي سه راه را دنبال كن: 1-دوست داشتن را براي يك تجربه. 2-عاشق شدن را براي يك هدف.

 3-فراموش كردن را براي قبول واقعيت

ترکه ميخواسته خود کشي کنه تير رو ميزنه به مغزش بعد از نيم ساعت ميميره !!!!!!!

همه دانمشمندان جمع ميشن که ببينن چي شده

بعد از دو سال تحقيق ميفهمند گلوله داشته دنبال مغز يارو ميگشته

 

آدما آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند .

 زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند.

آدما خيلي قشنگن . حيف كه هر لحظه يه رنگند

در پي کاهش خنده در سوئيس مقامات اين کشور تصميم به واردات ترک کرده اند

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني...

آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است

 

رشتيه دانشگاه قبول ميشه،ميره زن ميگيره!!! ميگن حالا چرا زن گرفتي؟؟؟

 ميگه:اينم شيرينيه بچه هاي دانشگاه.

 

ترکه ميره پمپ بنزين و باك زانتياشو پر مي‌كنه و ميگه: چقدر شد؟

كارگر جايگاه ميگه: 350 تومان! ترکه در گوش كارگر جايگاه ميگه: شاه برگشته؟

 كارگر جايگاه ميگه: نه جانم، قيمت گازوئيل همينه

 

رشتيه ميره كلاس غيرت ،شب زنش بلند ميشه بره دستشويي ،به زنش ميگه كجا ؟

ميگه ميرم دستشويي، ميگه بيا بشين خودم ميرم

 

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

 عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

 

متلک خودروي سواري به نيسان وانت: سهميه تو بخورم جيگر!

 

آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....

تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه

 

مهم نيست فردا چي ميشه..... (مهم اينه که امروز دوستت دارم)

مهم نيست فرداکجاميري... (مهم اينه که هرجاباشي دوستت دارم)

مهم نيست تا ابد باهم باشيم (مهم اينه که تاابددوستت دارم)

مهم نيست قسمت چيه (مهم اينه که قسمت شد دوستت دارم)

 

علت کمبود گاز جهنم به مدت سه روز تعطيل اعلام کرد

مومنين هر غلطي دلشون مي خواد بکنند." روابط عمومي جهنم و حومه"

 

ايراني عزيز با مصرف همزمان دوغ ، باقلا ، سير و لوبيا و توليد گاز از

قطع شدن آن جلوگيري کنيد "شرکت گاز و گوز ايران"

 

خطبه ي عقد رشتيا : النکاح السنتي ، و بعدش خوش به حال امتي ،

 فقط لطفا نوبتي ، اووووي اصغر نزن جلو غربتي

 

پسره ميره خواستگاري، پدر عروس ميگه مهريه دخترم صد بشكه بنزِينه!

پدر داماد ميگه پسرم! پاشو بريم يک دختر گازِسوز پيدا كنيم

 

شماره حساب دلم رو ميدم تا هرچي غم داري بريزي به حسابم

به غضنفر ميگن با خرچنگ جمله بساز مي گه :کره خر, چنگ ننداز

جبرئيل ميره بهشت مي بينه همه بچه ها دارن در ميرن ،

ميگه چرا در ميريد ، ميگن شهداي قزوين رو آوردن

 

بر سنگ سپيدي نشسته بودم و شوق حضورت را مشتاقانه مي طلبيد

 و باد فرا رسيدنت به مشامم جان نواخت و من از خود بي خود شدم

 لحظاتي بعد زانو هايم لرزيد و من سرخ شدم زرد شدم و تو آمدي

 من سيفون را كشيدم و آب تو را برد

 

پرنده را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در حوس

 ترا دوست دارم تا آخرين نفس

 

شب قشنگي که پيش رو داري نکنه واسش تو چيزي کم بزاري

 اون همه يه رنگي حرفاي قشنگي که تو دلت داري بهش بگو

 وقتي که نشستي مست شونه به شونه خيلي چيزا از تو ميخواد

 بدونه ضربه قلبش تند تند ثانيه ها کند کند عشق شو باور کن تا آخرش

 

ميدوني طبق آخرين آمار كم جمعيت ترين جاي دنيا كجاس؟ . . . نميدوني؟

 . . . . قلب منه كه فقط تو توي اون ساكني

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت10:47توسط فاطمه | |


در کارگاه خلقت انسان، در آسمان، جائيکه خدا هر شخصيتي را

مطابق با سليقه خود آفريد، همه به صف بوديم تا قبل از اعزام به سياره زمين،

اصلي‌ترين ويژگي شخصيتي خود را از خدا بگيريم...

سهم من يک پيمانه لبريز از احساسات بود...

 در حاليکه به استقامتي که در دست داشت تا به شخصيت بعدي بدهد

 خيره شده بودم، با خود فکر کردم،

 آيا همان احساساتي را که قبلاً در وجودم نهاده بود، کافي نبود؟

آيا من به استقامت بيشتر نياز نداشتم؟

 پدرانه لبخندي به صورتم پاشيد و گفت:

 "صد البته که با وجود احساسات قويتر به استقامت بيشتري هم نياز خواهي داشت...

 ولي آنرا الان به تو نمي دهم ...

وقتي به زمين رسيدي و شدت احساساتت تو را مجذوب اشخاص و زندگي زميني‌ات کرد...

 وقتي به غير از محبت ابدي من، دلت براي محبت‌هاي سطحي و زودگذر زميني هم تپيد

 و فراموش کردي در دنيايي بسر مي‌بري که هيچ چيز پايدار و هميشگي نيست...

آنگاه که از ياد بردي دنيا نمي‌تواندجوابگوي احساسات و محبتت باشد...

 زمانيکه گريان در کنج خلوت زميني خود از بي‌محبتي زندگي‌اي که تو را احاطه کرده است،

 ناليدي...

آنگاه بخاطر دريافت استقامت هم که شده باشد،

 مرا به ياد خواهي آورد... و من شادمان ا ز اينکه محبوبم دوباره مرا به ياد آورده است،

تمام محبت خود را به پاي تو خواهم ريخت و مرهم بر زخمهاي دلت خواهم گذاشت...

وقتي زخمهاي دلت شفا يافت، اگر دوباره دل به محبت‌هاي زميني بستي،

 من با اطمينان از بازگشت دوباره تو به سوي خود با محبتي نه کمتر،

بلکه حتي بيشتر، به انتظارت خواهم نشست تا دوباره براي بستن زخمهاي دلت به نزدم آيي...

 تا آن زمان که متوجه شوي تنها عشق پايدار تو در زندگي‌ات، من هستم...

 آنگاه که اين را دريافتي، روز شادي عظيم من درآسمان براي يافتن دوباره تو خواهد بود...

مغزم از درک شرايط تجربه نشده‌اي که توصيفشان را شنيدم، عاجز بود...

پس پيمانه احساسات را گرفته، مزه‌مزه‌کنان شروع به نوشيدنش کردم...

ابتدا به قدري شيرين بود که بقيه را بسرعت و با لذت سر کشيدم،

اما در نهايت مزه‌اي چنان تلخ و غير قابل تحمل از خود در ذره ذره وجودم باقي گذاشت

که از ناراحتي به خود پيچيدم... خدا با قطره اشکي از گوشه چشم

دلسوزانه در آغوشم گرفت و گفت: "اين طعم لذت از محبت‌هاي زمينيست...

بيا و دهانت را با داروي آن شيرين کن و جامي سرخ، به رنگ خون در دستانم نهاد...

رويش نوشته شده بود... عشق خدا

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت10:12توسط فاطمه | |


نمي خواهم برگردي
اين را به همه گفته ام
حتي به تو
به خودم
اما نمي دانم
چرا هنوز
براي آمدنت فال مي گيرم!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
تا تو را آرزو کنم!
اما هنوز نمي خواهم برگردي
مي داني که دروغ نمي گويم
اگر هنوز تو را آرزو مي کنم
براي بي آرزو نبودن است
و شايد هم
آرزويي زيباتر از تو سراغ ندارم!
اما هنوز هم نمي خواهم برگردي...


 

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت0:25توسط فاطمه | |