|
يه اتاق باشه گرمه گرم...روشنه روشن نمي بيني که سريع ميبرم نميبيني که خون فواره ميزنه رو سنگاي سفيد. خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.
ســـــــــــــلام به دوستای مهربون و خجمل خودم بازي بازي بازييييييييييييييييي نيلوفر جوووونم منو به يه بازي دعوتيده: ۱ـ خدا ي مهربون ۲ـ خانوادم ۳ـ نيلو جونم ۴ـ يکي که تموم دنيامه ۵ـ گل رز ۶ـ محبت و مهربوني ۷ـ بستني شکلاتي ۸ـ نم نم بارون ۹ـ مدرسه ۱۰ـ نقاشي کشيدن ۱ـ عربي ۲ـ زبان انگليسي ۳ـ سوده(يکي از بچه هاي کلاسمونه، دخمله بديه) ۴ـ کله پاچه ۵ـ شکستن دل کسي که دوسم داره و دوسش دارم ۶ـ دروغ ۷ـ دو رويي و نامهربوني ۸ـ قهر کردن ۹ـ سگ ۱۰- جيغ و ويق کردن چند نفر از دوستام که به بازي دعوتيدمشون: ۱-هانا جونم ۲- هلياي عزيزم ۳ـمارال گلم ۴ـ سحر نازم ۵ـ شمیم جونم
***************
براي تو مي نويسم
سلام به جیگملیا خوش اومدین. مقدم ماه مبارک رمضان گرامی باد التماس دعا
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي، نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي. يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش ميسوخت، ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب ميگفت شنيدم سخت شيدا بود. نميدانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد از آن نوعي که من بودم، بگيرند و ريشه اش را سوزانند، شود مرحم براي دلبرش آن دم شفا يابد. چنان چه با خودش ميگفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من. بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من. به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او ميرفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر به بالاها تشکر از خدا ميکرد. پس از چندي هوا چون کوره ي آتش ميسوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام ميسوخت. به لب هايي که تاول داشت گفت: اما چه بايد کرد؟ در اين صحراي سوزان که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست،اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من! براي دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست. خودش هم تشنه بود اما نميفهميد حالش را چنان ميرفت و من در دستش بودم. دلم ميسوخت اما راه پايان کو؟ نه حتي آبي، نسيمي در بيابان کو؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من ميسوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد، کمي انديشه کرد، آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت، نشست و سينه را با سنگ خارايي ز هم بشکافت اما آه. صداي قلب او گويي جهان را زير و رو ميکرد. نميدانم چه ميگويم! به جاي آب خونش را به من ميداد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي. بمان اي گل...... و من ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد. ****************** نامردا ياد بگيرن! به اين ميگن عشق واقعي *************** سلام خجملاي من. چند تا از اين عکسا تو ادامه ي مطلب گذاشتم دوست داشتين برين ببينين اگه خوشتون اومد بگين بازم براتون بزارم
****************
يکم از طلاي خود حراج ميکني؟ عاشقم، با من ازدواج ميکني؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟ تو چقد ساده اي خوش خيال کاغذي. توي ازدواج منو تو ، تو مچاله ميشي چرک ميشي و تکه اي زباله ميشي! پس برو و بي خيال باش.....عاشقي کجاست؟ تو فقط دستمال باش در تن سپيد و نازکش دويد خون درد اخرش دستمال کاغذي مچاله شد مل تکه اي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرک و زشت مثل اين و ان نشد رفت اگرچه توي سطل اشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت چونکه در دلش خودش دانه هاي اشک کاشت ************
گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني . گفت من رويا هستم يا آرزو؟ گفتم روياي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است. شب در کارنامه ي سياه زندگي اش چه کرده است که افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد ؟ عمريست زير بيرقتان جا گرفته ايم يک قطره اشک داده و دريا گرفته ايم شالي که بسته ايم براي عزايتان از ريشه هاي چادر زهرا گرفته ايم اي که تويي همه کسم بي تو مي گيره نفسم اگه تورو داشته باشم به هر چي مي خوام مي رسم به هر چي مي خوام مي رسم وقتي تو نيستي قلبمو واسه کي تکرار بکنم گلهاي خواب بودنو واسه کي بيدار بکنم دست کبوتراي عشق واسه کي دونه بپاشه مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه به ترکه ميگن کار عملي بيار. بچشو مياره يه روز دلت گرفت و ندونستي چه کار کني? اينو يادت باشه که اگه منو داشتي هرگز دلت نمي گرفت... امضا: محلول لوله باز کن گلرنگ ترکه نشسته بود سر جلسه کنکور. سؤالا رو پخش مي کنن و ترکه اول يه پنج دقيقه اي مبهوت به سؤالا خيره ميشه . بعد يه پنج تومني از جيبش در مياره شروع مي کنه تند تند شير يا خط کردن و پاسخ نامه رو پر ميکنه . بعد 50-40 دقيقه مراقب ميبينه ترکه خيس عرق شده و مرتب يه سکه رو ميندازه بالا و زير لب فحش ميده . ميره جلو مي پرسه داري چيکار ميکني؟ ترکه مي گه همه سؤالا رو جواب دادم . دارم جوابامو چک ميکنم لره به ترکه مي گه بيا بريم نماز جمعه بخونيم نفري ?????تومن ميدن ! ترکه مي گه اگه ندادن چي ؟ لره مي گه خوب مي گوزيم باطل مي شه! زندگي سه راه را دنبال كن: 1-دوست داشتن را براي يك تجربه. 2-عاشق شدن را براي يك هدف. 3-فراموش كردن را براي قبول واقعيت ترکه ميخواسته خود کشي کنه تير رو ميزنه به مغزش بعد از نيم ساعت ميميره !!!!!!! همه دانمشمندان جمع ميشن که ببينن چي شده بعد از دو سال تحقيق ميفهمند گلوله داشته دنبال مغز يارو ميگشته آدما آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدما خيلي قشنگن . حيف كه هر لحظه يه رنگند در پي کاهش خنده در سوئيس مقامات اين کشور تصميم به واردات ترک کرده اند عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است رشتيه دانشگاه قبول ميشه،ميره زن ميگيره!!! ميگن حالا چرا زن گرفتي؟؟؟ ميگه:اينم شيرينيه بچه هاي دانشگاه. ترکه ميره پمپ بنزين و باك زانتياشو پر ميكنه و ميگه: چقدر شد؟ كارگر جايگاه ميگه: 350 تومان! ترکه در گوش كارگر جايگاه ميگه: شاه برگشته؟ كارگر جايگاه ميگه: نه جانم، قيمت گازوئيل همينه رشتيه ميره كلاس غيرت ،شب زنش بلند ميشه بره دستشويي ،به زنش ميگه كجا ؟ ميگه ميرم دستشويي، ميگه بيا بشين خودم ميرم عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست متلک خودروي سواري به نيسان وانت: سهميه تو بخورم جيگر! آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه..... تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه مهم نيست فردا چي ميشه..... (مهم اينه که امروز دوستت دارم) مهم نيست فرداکجاميري... (مهم اينه که هرجاباشي دوستت دارم) مهم نيست تا ابد باهم باشيم (مهم اينه که تاابددوستت دارم) مهم نيست قسمت چيه (مهم اينه که قسمت شد دوستت دارم) علت کمبود گاز جهنم به مدت سه روز تعطيل اعلام کرد مومنين هر غلطي دلشون مي خواد بکنند." روابط عمومي جهنم و حومه" ايراني عزيز با مصرف همزمان دوغ ، باقلا ، سير و لوبيا و توليد گاز از قطع شدن آن جلوگيري کنيد "شرکت گاز و گوز ايران" خطبه ي عقد رشتيا : النکاح السنتي ، و بعدش خوش به حال امتي ، فقط لطفا نوبتي ، اووووي اصغر نزن جلو غربتي پسره ميره خواستگاري، پدر عروس ميگه مهريه دخترم صد بشكه بنزِينه! پدر داماد ميگه پسرم! پاشو بريم يک دختر گازِسوز پيدا كنيم شماره حساب دلم رو ميدم تا هرچي غم داري بريزي به حسابم به غضنفر ميگن با خرچنگ جمله بساز مي گه :کره خر, چنگ ننداز جبرئيل ميره بهشت مي بينه همه بچه ها دارن در ميرن ، ميگه چرا در ميريد ، ميگن شهداي قزوين رو آوردن بر سنگ سپيدي نشسته بودم و شوق حضورت را مشتاقانه مي طلبيد و باد فرا رسيدنت به مشامم جان نواخت و من از خود بي خود شدم لحظاتي بعد زانو هايم لرزيد و من سرخ شدم زرد شدم و تو آمدي من سيفون را كشيدم و آب تو را برد پرنده را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در حوس ترا دوست دارم تا آخرين نفس شب قشنگي که پيش رو داري نکنه واسش تو چيزي کم بزاري اون همه يه رنگي حرفاي قشنگي که تو دلت داري بهش بگو وقتي که نشستي مست شونه به شونه خيلي چيزا از تو ميخواد بدونه ضربه قلبش تند تند ثانيه ها کند کند عشق شو باور کن تا آخرش ميدوني طبق آخرين آمار كم جمعيت ترين جاي دنيا كجاس؟ . . . نميدوني؟ . . . . قلب منه كه فقط تو توي اون ساكني
مطابق با سليقه خود آفريد، همه به صف بوديم تا قبل از اعزام به سياره زمين، اصليترين ويژگي شخصيتي خود را از خدا بگيريم... سهم من يک پيمانه لبريز از احساسات بود... در حاليکه به استقامتي که در دست داشت تا به شخصيت بعدي بدهد خيره شده بودم، با خود فکر کردم، آيا همان احساساتي را که قبلاً در وجودم نهاده بود، کافي نبود؟ آيا من به استقامت بيشتر نياز نداشتم؟ پدرانه لبخندي به صورتم پاشيد و گفت: "صد البته که با وجود احساسات قويتر به استقامت بيشتري هم نياز خواهي داشت... ولي آنرا الان به تو نمي دهم ... وقتي به زمين رسيدي و شدت احساساتت تو را مجذوب اشخاص و زندگي زمينيات کرد... وقتي به غير از محبت ابدي من، دلت براي محبتهاي سطحي و زودگذر زميني هم تپيد و فراموش کردي در دنيايي بسر ميبري که هيچ چيز پايدار و هميشگي نيست... آنگاه که از ياد بردي دنيا نميتواندجوابگوي احساسات و محبتت باشد... زمانيکه گريان در کنج خلوت زميني خود از بيمحبتي زندگياي که تو را احاطه کرده است، ناليدي... آنگاه بخاطر دريافت استقامت هم که شده باشد، مرا به ياد خواهي آورد... و من شادمان ا ز اينکه محبوبم دوباره مرا به ياد آورده است، تمام محبت خود را به پاي تو خواهم ريخت و مرهم بر زخمهاي دلت خواهم گذاشت... وقتي زخمهاي دلت شفا يافت، اگر دوباره دل به محبتهاي زميني بستي، من با اطمينان از بازگشت دوباره تو به سوي خود با محبتي نه کمتر، بلکه حتي بيشتر، به انتظارت خواهم نشست تا دوباره براي بستن زخمهاي دلت به نزدم آيي... تا آن زمان که متوجه شوي تنها عشق پايدار تو در زندگيات، من هستم... آنگاه که اين را دريافتي، روز شادي عظيم من درآسمان براي يافتن دوباره تو خواهد بود... مغزم از درک شرايط تجربه نشدهاي که توصيفشان را شنيدم، عاجز بود... پس پيمانه احساسات را گرفته، مزهمزهکنان شروع به نوشيدنش کردم... ابتدا به قدري شيرين بود که بقيه را بسرعت و با لذت سر کشيدم، اما در نهايت مزهاي چنان تلخ و غير قابل تحمل از خود در ذره ذره وجودم باقي گذاشت که از ناراحتي به خود پيچيدم... خدا با قطره اشکي از گوشه چشم دلسوزانه در آغوشم گرفت و گفت: "اين طعم لذت از محبتهاي زمينيست... بيا و دهانت را با داروي آن شيرين کن و جامي سرخ، به رنگ خون در دستانم نهاد... رويش نوشته شده بود... عشق خدا
|
About![]()
تمام عمر در اندیشه ی حضور کسی بودم که هرگز نیامد...
Home
|